یکشنبه 18فروردین 92
سلام عسلم. طبق معمول همیشه دلم برات تنگ شده. دیروز هوا بسیار بارونی بود. ما سریع بعد اداره حرکت کردیم خونه و خیلی به ترافیک نخوردیم هر چند شما کمی تو ماشین بی تابی کردی که کمربندت رو باز کنم. خلاصه بابا حاجی اینا خونه دایی ایرج بودند و قرار شد که ما هم بریم. ماشین خونه گذاشتیم و خودمون با آژانس رفتیم. تو بزرگراه یه دفعه بارون تندی گرفت و جلومون نمی تونستیم ببینیم. تو ماشین ازم آدامس خواستی نداشتم . رو به آقای راننده کردی و گفتی: آقا راننه! آدامس داری؟ خندم گرفت. به همه چیز این بنده خدا کارداشتی. "چرا لیوانت اینجاست؟ ترمز زدی؟آره؟" خلاصه تا برسیم بلبل زبونی ها که نکردی. آخرش هم که رسیدیدم از کیفت 100 تومن درآوردی و می خواستی باهاش حساب کنی. خونه دایی ایرج هم که شما فقط در حال شیطون بازی بودی. تا ازلباست تعریف می کردند یه عشوه ای می اومدی و کیفت رو هم نشون می دادی. تا هم میخواستم ازت عکس بندازم همش تکون میخوردی و نمی گذاشتی. تمام مدت هم وسط میز پذیرایی نشسته بودی و پایین هم نمی اومدی. خلاصه وقتی بابا رضا اومد باهم رفتید خونه باباجون بهشون سر زدید و برگشتید شام خوردیم و موقع برگشت هم تو صندلیت خوابیدی و منم تا رسیدیم خونه لباست رو عوض کردم و تو تختت خوابوندمت.
عزیزم! طلایی ترین خواب هارو برات آرزو میکنم...






یکشنبه 18فروردین 92
